تازه‌ترین غزلم تقدیم به همه دوستان تازه و قدیم. به‌خصوص دوستانی که این روزهای گذشته به شمیم شعر قدم نهادند و شعر تازه‌ای ندیدند.

زندان تنگ شب انگار، باب نجاتي ندارد
اين وسعت ظلمت انديش، آب حياتي ندارد
روح پرستش فسرده است، در جان آل ابوجهل
انسان امروز حتي، لات و مناتي ندارد
اين جشن‌هاي تولد، از شور مردانه خالي است
شمعي كه برمي‌فروزند، عين‌القضاتي ندارد
لبخندهامان دروغين، ناياب شد عشق شيرين
در عصر ما هيچ شاعر، شاخ نباتي ندارد
رفتند اهل كرامات، شد بسته راه سماوات
افسوس، صبح مناجات، پيرهراتي ندارد
شعرم دعايي زلال است، پراستجابت اگرچند
در كسيه طاعت خود، صوم و صلاتي ندارد

/ 20 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ladan

سلام! غزلتون فوق العاده بود! موفق باشيد!

Mahmoud Dehgani

خوب بود . شعر ترانه ات. دستت درد نکند. محموددهقانی

masoomeh

سلام............. موفق باشيد

range mahtab

سلام واقعا زيباست من غزل رو دوست دارم و هميشه افسوس می خورم که چرا نمی تونم غزل بگم من به روزم خوشحال می شم سر بزيد

سميع رفيع

دوست گرانقدر جناب آقاي قديريان سلام و ارادت: از حضور شما در طرب سراي محبت سپاسگزارم. شعر شما واقعا با كيفيت است. صاحب نظران در پايين به نكات خيلي ارزشمند اشاره ها نموده اند.بنده لذت بردم. ناگفته نماند كه با آن سه رباعي نيز خيلي حال كردم. دم تان گرم. مخلص شما . سميع رفيع

ارديبهشت

سلام دوست من. زیبا می سرایید و صمیمی. طاعات و عباداتتان قبول. ممنون که پيش ما هم می آييد... مانا باشيد...

محسن

سلام بسیار زیبا بود مخصوصا انسان امروز حتي، لات و مناتي ندارد به ما هم سر بزنید به روزیم

آرش شفاعی

شايد بعضی جاها بيان خيلی صريح شده است ولی در مجموع کار خوبی بود